|
welcome to my weblog
|
||||
|
|
||||
سلام خوبین؟ بعدازمدتها برگشتم!جالبه اونم توی فصل امتحان هام.... خیلی خبرها واستون دارم که الان نمی تونم بنویسمشون اما به موقعش همه رو می گم .دوستای گلم امیدوارم همه تون بازم به دیدن وبم بیاین .تصمیمای زیادی دارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧ساعت ٦:٠٢ ب.ظ توسط وفا پيام هاي ديگران ()
اگر خدا کفیل رزق است،غصه چرا؟ اگر رزق تقسیم شده است،حرص چرا؟ اگر دنیا فریبنده است،اعتماد به آن چرا؟ اگر بهشت حق است ،تظاهر به ایمان چرا؟ اگر قبر حق است،ساختمانهای مجلل چرا؟ اگر جهنم حق است،اینهمه ناحق چرا؟ اگر حساب حق است،جمع مال چرا؟ اگر قیامتی هست،خیانت چرا؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٦ساعت ٧:۳۸ ب.ظ توسط وفا پيام هاي ديگران ()
سلام دوستای خوبم زمستونتون بخیر!! ببخشید خیلی دیره واسه گفتن این حرف ولی خب مگه این درس و امتحانا وقت واسه آدم میزارن تازه اگه بچه تنبلم باشی و مثل من شب امتحانی که دیگه واویلا...! جهنم طولانی...! تا به حال سنگ هیچ نگاهی شیشه بلورین رویاهایم را نشکسته بود و شراب هیچ چشم غصه داری کاسه صبرم را لبریز نکرده بود تو ... کیستی؟؟ وقتی نباشی اردیبهشت سرآغاز تحمل جهنمی طولانی است! **دوستای خوبم بازم یه سوال دارم یا یه جورایی کمک می خوام ازتون اگه یه روزی یه نفر بهتون بگه خیلی دوستتون داره و برای اثبات حرفش حاضره هر کاری بکنه اونوقت چه جوری میشه امتحانش کرد و حرفشو باور کرد؟(البته اینم بگم شما شناخت زیادی از طرف ندارین فقط می دونین طرف شغلش چیه!)**
+ نوشته شده در دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤۳ ب.ظ توسط وفا پيام هاي ديگران ()
سلام دوستای گلم خیلی وقته که پاییز امده و البته دیگه داره تمومم میشه ولی من امسال اصلا مثل هرسال احساسش نکردم یعنی شاید باور نکنین ولی نفهمیدم کی امد.تازه این آخراش متوجه شدم که بابا پاییزه؛همون فصلی که تو باهاش کلی ذوق می کردی...!ولی نه خیلی وقته اینقدر سر خودمو شلوغ کردم با کارای جورواجور که دیگه حتی نمیرسم به چیزایی که دوست دارم فکر کنم؛به احساسم؛به خاطرهام و... همیشه از اینکه زندگیم ماشینی بشه می ترسیدم ولی الان اونقدر توی کار و حاشیه های زندگی غرق شدم که حتی احساسمم یادم رفته. وحشتناکه!!!!!!!!!!! اخ ببخشید بچه ها مثل اینکه دیگه خیلی دارم پرت می گم امشب بعد از چند وقت رفتم سراغ کتاب شعرای دوران دبیرستانم؛یهو خیلی از خاطرهای پاییزیم برام زنده شد.و یادم افتاد که کجای کاری این پاییزه که داره تموم میشه تا به آخر نرسیده ازش استفاده کن... دوستای عزیزم ببخشید تو رو خدا فکر کنم امشب اینجارو با دفتر خاطرات روزانه م اشتباه گرفتم.از همون کتاب شعرایی که گفتم یه چیزایی گلچین کردم که خودم خیلی خوشم امد میزارم شمام بخونید.خوشحال میشم نظرتونو در موردشون بدونم و اینکه شما کدومو می پسندین؟ گر ز آزردن من هست غرض مردن من مردم آزار مکش در پی آزردن من مرا اندکی دوست بدار اما طولانی...! اگر خورشید رنگ چشمان تو را می دانست از آغاز سبز می تابید. بسترم صدف خالی یک تنهایست و تو چون مروارید گردن آویز کسان دگری! نمی دانم چرا با اینکه هر شب بی قرارم ولی سر را به دامان خیالت می گذارم چنان شادم با خاطراتت ؛ شاید ندانی که تک تک لحظه های رفته ام را میشمارم به همانقدر که چشم تو پر از زیبایست بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهایست ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن! بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام! هر چه را که می خواستم روزی به دست آوردم که دیگر نمی خواستم...!!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦ساعت ۱٢:٠۳ ق.ظ توسط وفا پيام هاي ديگران ()

مردگان به جهان ما باز نمی گردند
ما به جهان مردگان باز می رویم
و باز نمی گردیم!
+ نوشته شده در سهشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦ساعت ٩:۳۸ ب.ظ توسط وفا پيام هاي ديگران ()
خیلی وقته چیز خاصی به ذهنم نمی رسه واسه آپیدن و البته هیچ اتفاق قابل نوشتنیم توی زندگیم نیست یه زندگی یکنواخت و کاملا معمولی...!
امشب حسابی دلم گرفته ،یه بغضم توی گلوم جا خوش کرده که حسابی اونو می سوزونه.خیلی سخته که بغضت بگیره ولی نتونی گریه کنی.!
امشب فقط دوست دارم این شعر فروغ رو زمزمه کنم فقط و فقط...!!!
کاش چون پاییز بودم؛کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران،دامنم را چنگ میزد
وه چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پرشور رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواندشعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله میزد،درشرارآتش درد نهانی
نغمه ی من همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم؛چهره ی تلخ زمستان جوانی!
پشت سر؛آشوب تابستان عشقی ناگهانی!
سینه ام منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم؛کاش چون پاییز بودم...!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤۱ ب.ظ توسط وفا پيام هاي ديگران ()
دوستای خوبم سلام: توی این مدت خیلی گرفتار بودم دوستای یه خورده قدیمی تر می دونن من تقریبا واسم عادت شده که هر چند وقت یه بار متنی رو از وبلاگ قصه های پایتخت که بیشتر متن هاش از خود هوتی نویسنده وبلاگه بردارم و به عنوان پست جدیدم بزارم؛اینبارم من یه متن رو که خودم خیلی خوشم امدبا اجازشون برداشتم و اینجا گذاشتم و خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم؟ همه چی از یه شکلات شروع شد... من یه شکلات گذاشتم تو دستش، اونم یه شکلات گذاشت تو دست من من بچه بودم، اونم بچه بود سرم رو بالا کردم، سرش رو بالا کرد. دید که من رو می شناسه خندیدم، گفت: دوستیم؟ گفتم: دوست دوست. گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا نداره. گفت: تا مرگ؟ خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره. گفت: باشه تا پس از مرگ، گفتم: نه...نه...نه...تا نداره گفت: قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده میشن، یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت، تا جهنم تا هرجا که باشیم، من و تو با هم دوستیم؟ خندیدم و گفتم: تو تا هر کجا که میخوای براش یه تا بذار، اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا، اما من اصلا براش تا نمیذارم. نگام کرد، نگاش کردم، باور نمیکرد، میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید. ******** گفت: بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم، گفتم: باشه، تو بذار گفت: شکلات... هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من، باشه؟ گفتم باشه. هربار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یکی میذاشت تو دست من، همدیگرو نیگاه میکردیم، یعنی دوستیم، دوست دوست!!! من تندی شکلاتم رو باز می کردم و میذاشتم تو دهنم و تند و تند میمکیدم میگفت: شکمووو... تو دوست شکموی منی. و شکلاتش رو میذاشت توی صندوقچه کوچولوی قشنگ میگفتم: بخووورش، میگفت: تموم میشه، میخوام تموم نشه، برای همیشه بمونه. صندوقش پر از شکلات شده بود، هیچ کدومش رو نمیخورد، من همشو خورده بودم. گفتم: اگه یه روز شکلاتات رو مورچه ها بخورن یا کرما، چی کار میکنی؟ گفت: مواظبشون هستم، میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم. من شکلاتام رو میذاشتم تو دهنم و میگفتم: نه...نه...نه...تا نه، دوستی که تا نداره. ******** یکسال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بیيييست سالش شده اون بزرگ شده منم بزرگ شدم، من همه شکلاتامو خوردم او همه شکلاتاشو نگه داشته اون اومده امشب تا خداحافظی کنه، میخواد بره، بره اون دور دورا!!!!!!!!! میگه میرم ولی زود بر میگردم، من که میدونم میره و دیگه برنمیگرده! یادش رفت شکلات بهم بده، من که یادم نرفت، یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم: این برای خوردن یه شکلاتم گذاشتم کف اون یکی دستش گفتم: اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت! یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش، جفتشو خورد خندیدم، میدونستم دوستی من تا نداره، میدونستم دوستی اون تا داره، مثل همیشه خوب شد همهی شکلاتامو خوردم، اما اون هیچ کدومشو نخورده حالا با یه صندوق پر از شکلات های نخورده چیکار می کنه؟؟!!
واسه همین نتونستم زودتر از این آپ کنم ولی عوض اش یه متنی پیدا کردم که می تونه کم کاری این مدتم رو جبران کنه.
+ نوشته شده در چهارشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥٧ ق.ظ توسط وفا پيام هاي ديگران ()
این آپم فقط یه "جمله "است که می تونه ساعت ها آدم رو به فکر ببره!
ازتولد است.»
"کافکا"
+ نوشته شده در جمعه ۱۳ مهر ،۱۳۸٦ساعت ٢:٤٩ ب.ظ توسط وفا پيام هاي ديگران ()
سلام دوستای گلم الان که می خوام بنویسم واستون پلکامو به زور باز نگه داشتم دارم از شدت خواب میمیرم و مدام کارم اینه ولی چون فردا کلی کار دارم و از شنبه هم قراره جایی برم سه تا مینی داستان میزارم واستون اگه زحمتی نیست بگین چطور بودن و کدومشون بهترن؟ «عشق» جیرجیرک به خرس گفت:عاشقت شدم.خرس گفت:الان وقت خواب زمستانی است وقتی بیدار شدم درباره اش صحبت میکنیم.وقتی بیدار شد جیرجیرک را ندید.خرس نمی دانست جیرجیرک ها سه روز بیشتر عمر نمیکنند. «بانک» از بانک خارج شد و سعی کرد وامی را که با هزار دردسر گرفته بود زیر کتش مخفی کند.چند لحظه بعد موتور سواری با سرعت به او نزدیک شد.وحشت زده و هراسان شروع به دویدن کرد.موتور سوار تقریبا کنارش رسیده بود.دیگر توان نداشت.جوان موتور سوار به مرد نزدیک شد و گفت :آقا صبر کنید یک دسته از اسکناسهایتان روی زمین افتاده بود! «غریبه» از بس نامردی از این و آن دیده بود با مقدار وسایلی که برایش باقی مانده بود رو به بیابان گذاشت.با مردی غریبه در دل بیابان آشنا شد.به خود گفت:ای کاش زودتر با این مرد آشنا می شدم.روز بعد که از خواب بیدار شد از همان اندک وسایلش هم خبری نبود.
خلاصه حسابی خسته ام چون این هفته یه هفته ی خیلی پرکار بود واسم ؛خصوصا امروز...
و یه مدتی نیستم ؛واسه همین امشب امدم آپ که دوستای گلم فکر نکنن من باز غیبم زد.
+ نوشته شده در جمعه ٦ مهر ،۱۳۸٦ساعت ۱:٠٦ ق.ظ توسط وفا پيام هاي ديگران ()
بچه ها سلام این آپم یه شعر از اخوان ثالثه، یه سوالم ازتون دارم ولی قبلش یه توضیح کوچولو بدم.می دونید من واسه خیلی چیزا و آدما توی ذهنم یه رنگ خاصی دارم مثلا بنظرم مهربونی آبی ِ...!یا مثلا پنجشنبه ها خاکستریه....!!!!!!!!حلا دوستای گلم به نظرتون انتظار چه رنگیه؟ لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام؛مستم باز میلرزد،دلم،دستم باز گوئی در جهان دیگری هستم های!نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ! های!نپریشی صفای زلفکم را دست! و آبرویم را نریزی دل! لحظه ی دیدار نزدیک است. م.اخوان ثالث
+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٦ساعت ۳:۱٦ ب.ظ توسط وفا پيام هاي ديگران ()